
فکر می کنم احمقانه است که آدم بخواهد خودش را اصلاح کند و بی فایده است که بخواهد شبیه دیگران نباشد. فکر می کنم کلا همه چیز بی فایده است. و جمع بستن چیزها تنها کار لذت بخش دنیاست...
همین که گاهی وقتها سر بی کاری درباره من فکر می کنید کافی است. نمی شود انتظار داشت زنها زیاد به آدمهای شبیه من فکر کنند...
روی هم خوابیدن
به ارتفاع رسیدن است
به سینه هایت که
روی سینه ام
عرق کرده
دست نزن
دارم به زندگی فکر می کنم
همه حرفهایی که به نظرم می رسد را به خودم می گویم
با خودم می گویم
زندگی آنقدرها هم بد بو نیست
دقت کرده ای
جدیدا
توی خوابت
مردی هست
دونده تر از همه مردهای دنیا
قویتر
که تمام دیوها را می کشد
و شب
توی خرابه ها می خوابد
و حتی وقتی
اژدهای خیلی بزرگ خاکسترش می کند
خوشحال است
اشک چشمهایش را دیدی؟
اشک توی چشمهایش را دیدی؟
اگر بمیرم هم نمی گذارم تو حتی یک خواب بد ببینی
الان که چند پست عقب تر رت می بینم و کامنت هایش را یادم می آید از یک داستانی درباره یک کرمی که همه چیز را اندازه می گرفت و می رفت. و همه حیوانها با او مهربان بودند و خودشان را با او اندازه می زدند. و هیچ جای کتاب ننوشته بود که آن کرم هیچ وقت درباره خودش هیچ چیز نفهمید و هیچ وقت ننوشتند که گاهی شبها گریه می کرد چون نمی دانست به کجا باید رفت. این چیزهای غمگین را خیلی ها نمی بینند. خوش به حالشان که این قسمتهای ذهنشان بسته است.
گاهی شبها آدمهای زندگیم را مرور می کنم و سوزنم روی اسم آدمها گیر می کند و عمیق می شود و سفت می رود توی عمق صفحه یاد خیلی ها می افتم صبر می کنم که صبح بیاید این وسطها گاهی هم خوابم می گیرد...
زمانه به من یاد داده است که برای محبوب بودن باید بد بود برای بد بودن کافی است آدم به قدر کافی انسان باشد. برای انسان بودن کافی است کمی دروغ بگویی. برای دروغ گفتن نباید خودت را زیاد تحویل بگیری. کلا محبوب بودن ساده است. سخت این است که آدم دشمن مردم باشد. من که اهلش نیستم. دشمن های مردم حتی بعد مردن هم نمی توانند راحت توی قبر بخوابند...
بگو
دلیل مردنش اصلا
خستگی نبود
او به این خاطر
بگو
به این خاطر مرد
که اکثر کارهایی که دوست داشت را نمی توانست
و اکثر کارها را تا می توانست
دوست نداشت
همینطوری الکی بگو بعدش
کارش درست بود خیلی
بگو سطح فکرش بالا بود
بگو معتاد نبود اصلا
بگو شیره ای نبود
کسی چه می داند
خدا را چه دیدی شاید باور کردند
خندیدن به دنیا کار خوبی است. خدا می خواهد جهانش ترسناک و پیچیده به نظر بیاید. به دنیا بخندید. نگذارید تحقیرتان کند. می دانم که نمی توانید ولی به روی خودتان نیاورید لااقل. دنیا از صدای ضجه های ما آدمها لذت می برد. ولی اگر آن هم ممکن نبود یک جور ضجه بزنید که پرده های گوش خدا پاره شود. باور کنید این یک کار از دست آدم بر می آید...
Fri 18 Jul 2008 توسط Ali
| آرشیو
| خانه
|
جای دیگری نمانده
هیچ چیزی به فکرم نمی رسد
هیچ دلیلی ندارد هم
شرمنده ام
کم آوردم
تو
خیلی
مهربانی
خسرو رفته
صدایش را در نیاورید
گفت اٌو ٍر دوز رفتم
گندش درآمد
- صورتی دوست داری؟
- توری و چسبون و یقه باز و بی آستینشو دوست دارم
حس تاریکی می گوید
همین ورها هم نوری است
چیز اندوهی هم می گوید
گور من
تا همین زودی
امامزاده خواهد شد
صدای در می آید
از دیوار
یک سیاهی
عینهون کلاغی بی نوک با
طوفانی از پروانه ها در سرش
عینهو مگس
و صدای پای ناامیدوار
قار
من را
به رویش
فولاد از سنگ
به اجتماع رتیل تیغ
در
کارخانه ای جوشان
امیدوار کرده است
پیامبرتان می آید
دارم ظهور می کنم
زیاد منتظرم باشید
همه جانم دارد
فاسد می شود
و مثل یک پروانه در روغن
می روم پایین آرام آرام
و صدای پرهای آشفته ام
دخترها را
تا من
می کشاند
چیزی در جان من لرزید
چیزی پشت دود
پشت پلک
پشت مردمکهای تو
اتفاق می افتاد
شیطانی در من
فریاد می زد
"تو دیگر نیستی
من اکنون مختارم"
برایتان آرزوی خوب می کنم
که شب
مثل من
کابوس نبینید
دلتان برای کسی تنگ نباشد
و هیچ کس را زیاد دوست نداشته باشید
برایتان دعا می کنم
شب با اسانس لیموی پستانهایت
یک لیوان شب می خواهم
سرخ
مثل لبهایت
و کمی آویشن
و یک پره لیمو
روی لیوان
و بدون یخ
چیزی همین الانش
روی پوستم می لرزد
و چیزی
در سینه نحیفم جوشان است
زود باش گارسن زود
برای من
شب بیاور
وقت ندارم
قرار ملاقات دارم
با
ارباب هستی
قول داده این دفعه
من را
خلاص کند
مردن یک جور خواب است مثل اینکه چشمهایت را بگذاری روی هم آبت را بخوری همینجور که داری فیلم تکراریت را می بینی بروی به درک مردن هم مثل خواب است. قسمت بدش وقتی است که کابوسهای آدم شروع می شود. و اگر کابوسی نبیند مثل یک ریست می ماند شب و صبح آدم را به هم می چسباند...
من برای هیچکس نمی مانم
روزی که بمیرم
تشیع جنازه ام
خالی خواهد بود
همه با هم می گویند
مرده بیچاره
حیوانکی
چقدر تنها بوده
چطور زنده مانده تا به حال
کسی از این وبلاگ چیزی نمی داند
خسته نیستم
بیزارم
دلم گرفته
و یاد تو
که می افتم
هر شب
گریه ام می گیرد
خسته نیستم
لبریز خواهشم
پر از چیزهایی که هی می خواهم و نیست
و چیزهایی که هرگز ممکن نیست
لبریز از دویدنم
لبریز از گذشتن
خسته نیستم
تنم خسته است
روحم دارد
به سوی همه جا اوج می گیرد
کی می خواهی ؟
کی می خواهم ؟
اصلا یعنی
فکر می کنی هنوز به من گاهی آدم می شوم؟
فکر نمی کنم
الان که خوابیدم خوابت را می دیدم
شورت توری مشکی ات را پوشیده بودی
و موهای قرمزت توی صورت من بود
هیچ کاری نکردم
باور می کنی نه ؟
من هیچ کار نکردم