تبليغاتX
- MRiDIOT -


فکر می کنم احمقانه است که آدم بخواهد خودش را اصلاح کند و بی فایده است که بخواهد شبیه دیگران نباشد. فکر می کنم کلا همه چیز بی فایده است. و جمع بستن چیزها تنها کار لذت بخش دنیاست...

 



Wed 23 Jul 2008 توسط Ali | آرشیو | خانه

همین که گاهی وقتها سر بی کاری درباره من فکر می کنید کافی است. نمی شود انتظار داشت زنها زیاد به آدمهای شبیه من فکر کنند...

 



Wed 23 Jul 2008 توسط Ali | آرشیو | خانه

روی هم خوابیدن
به ارتفاع رسیدن است
به سینه هایت که
روی سینه ام
عرق کرده
دست نزن

 



Wed 23 Jul 2008 توسط Ali | آرشیو | خانه

دارم به زندگی فکر می کنم

همه حرفهایی که به نظرم می رسد را به خودم می گویم

با خودم می گویم

زندگی آنقدرها هم بد بو نیست

 



Wed 23 Jul 2008 توسط Ali | آرشیو | خانه

درگیر کارهای شرکت هستم

برای همین کمتر آپ می کنم...

 

 



Tue 22 Jul 2008 توسط Ali | آرشیو | خانه

دقت کرده ای
جدیدا
توی خوابت
مردی هست
دونده تر از همه مردهای دنیا
قویتر
که تمام دیوها را می کشد
و شب
توی خرابه ها می خوابد
و حتی وقتی
اژدهای خیلی بزرگ خاکسترش می کند
خوشحال است
اشک چشمهایش را دیدی؟
اشک توی چشمهایش را دیدی؟
اگر بمیرم هم نمی گذارم تو حتی یک خواب بد ببینی

 



Mon 21 Jul 2008 توسط Ali | آرشیو | خانه

الان که چند پست عقب تر رت می بینم و کامنت هایش را یادم می آید از یک داستانی درباره یک کرمی که همه چیز را اندازه می گرفت و می رفت. و همه حیوانها با او مهربان بودند و خودشان را با او اندازه می زدند. و هیچ جای کتاب ننوشته بود که آن کرم هیچ وقت درباره خودش هیچ چیز نفهمید و هیچ وقت ننوشتند که گاهی شبها گریه می کرد چون نمی دانست به کجا باید رفت. این چیزهای غمگین را خیلی ها نمی بینند. خوش به حالشان که این قسمتهای ذهنشان بسته است.

 



Mon 21 Jul 2008 توسط Ali | آرشیو | خانه

گاهی شبها آدمهای زندگیم را مرور می کنم و سوزنم روی اسم آدمها گیر می کند و عمیق می شود و سفت می رود توی عمق صفحه یاد خیلی ها می افتم صبر می کنم که صبح بیاید این وسطها گاهی هم خوابم می گیرد...

 



Mon 21 Jul 2008 توسط Ali | آرشیو | خانه

زمانه به من یاد داده است که برای محبوب بودن باید بد بود برای بد بودن کافی است آدم به قدر کافی انسان باشد. برای انسان بودن کافی است کمی دروغ بگویی. برای دروغ گفتن نباید خودت را زیاد تحویل بگیری. کلا محبوب بودن ساده است. سخت این است که آدم دشمن مردم باشد. من که اهلش نیستم. دشمن های مردم حتی بعد مردن هم نمی توانند راحت توی قبر بخوابند...

 



Mon 21 Jul 2008 توسط Ali | آرشیو | خانه

بگو
دلیل مردنش اصلا
خستگی نبود
او به این خاطر
بگو
به این خاطر مرد
که اکثر کارهایی که دوست داشت را نمی توانست
و اکثر کارها را تا می توانست
دوست نداشت
همینطوری الکی بگو بعدش
کارش درست بود خیلی
بگو سطح فکرش بالا بود

بگو معتاد نبود اصلا

بگو شیره ای نبود

کسی چه می داند
خدا را چه دیدی شاید باور کردند

 



Sun 20 Jul 2008 توسط Ali | آرشیو | خانه

خندیدن به دنیا کار خوبی است. خدا می خواهد جهانش ترسناک و پیچیده به نظر بیاید. به دنیا بخندید. نگذارید تحقیرتان کند. می دانم که نمی توانید ولی به روی خودتان نیاورید لااقل. دنیا از صدای ضجه های ما آدمها لذت می برد. ولی اگر آن هم ممکن نبود یک جور ضجه بزنید که پرده های گوش خدا پاره شود. باور کنید این یک کار از دست آدم بر می آید...

 



Fri 18 Jul 2008 توسط Ali | آرشیو | خانه

جای دیگری نمانده
هیچ چیزی به فکرم نمی رسد
هیچ دلیلی ندارد هم
شرمنده ام
کم آوردم
تو
خیلی
مهربانی

 



Fri 18 Jul 2008 توسط Ali | آرشیو | خانه

خسرو رفته

صدایش را در نیاورید

گفت اٌو ٍر دوز رفتم

گندش درآمد

 



Fri 18 Jul 2008 توسط Ali | آرشیو | خانه

- صورتی دوست داری؟
- توری و چسبون و یقه باز و بی آستینشو دوست دارم

 



Fri 18 Jul 2008 توسط Ali | آرشیو | خانه

تمام دستهای
بی اراده ام
برای تو
چشمهای امیدوارت
را به من بده

 



Fri 18 Jul 2008 توسط Ali | آرشیو | خانه

حس تاریکی می گوید
همین ورها هم نوری است
چیز اندوهی هم می گوید
گور من
تا همین زودی
امامزاده خواهد شد
صدای در می آید
از دیوار
یک سیاهی
عینهون کلاغی بی نوک با
طوفانی از پروانه ها در سرش
عینهو مگس
و صدای پای ناامیدوار
قار
من را
به رویش
فولاد از سنگ
به اجتماع رتیل تیغ
در
کارخانه ای جوشان
امیدوار کرده است
پیامبرتان می آید
دارم ظهور می کنم
زیاد منتظرم باشید

 



Thu 17 Jul 2008 توسط Ali | آرشیو | خانه

همه جانم دارد
فاسد می شود
و مثل یک پروانه در روغن
می روم پایین آرام آرام
و صدای پرهای آشفته ام
دخترها را
تا من
می کشاند

 



Thu 17 Jul 2008 توسط Ali | آرشیو | خانه

پوست کلفت می شوم دارم

می دانم

می دانم

 



Thu 17 Jul 2008 توسط Ali | آرشیو | خانه

چیزی در جان من لرزید
چیزی پشت دود
پشت پلک
پشت مردمکهای تو
اتفاق می افتاد
شیطانی در من
فریاد می زد
"تو دیگر نیستی
من اکنون مختارم"

 



Thu 17 Jul 2008 توسط Ali | آرشیو | خانه

برایتان آرزوی خوب می کنم
که شب
مثل من
کابوس نبینید
دلتان برای کسی تنگ نباشد
و هیچ کس را زیاد دوست نداشته باشید
برایتان دعا می کنم

 



Thu 17 Jul 2008 توسط Ali | آرشیو | خانه

احساس می کنم خودم نیستم دیگر

فیلم بازی می کنم دارم انگار

 



Thu 17 Jul 2008 توسط Ali | آرشیو | خانه

شب با اسانس لیموی پستانهایت
یک لیوان شب می خواهم
سرخ
مثل لبهایت
و کمی آویشن
و یک پره لیمو
روی لیوان
و بدون یخ
چیزی همین الانش
روی پوستم می لرزد
و چیزی
در سینه نحیفم جوشان است
زود باش گارسن زود
برای من
شب بیاور
وقت ندارم
قرار ملاقات دارم
با
ارباب هستی
قول داده این دفعه
من را
خلاص کند

 



Thu 17 Jul 2008 توسط Ali | آرشیو | خانه

مردن یک جور خواب است مثل اینکه چشمهایت را بگذاری روی هم آبت را بخوری همینجور که داری فیلم تکراریت را می بینی بروی به درک مردن هم مثل خواب است. قسمت بدش وقتی است که کابوسهای آدم شروع می شود. و اگر کابوسی نبیند مثل یک ریست می ماند شب و صبح آدم را به هم می چسباند...

 



Thu 17 Jul 2008 توسط Ali | آرشیو | خانه

میدونی علی؟
بی خیال...

 



Thu 17 Jul 2008 توسط Ali | آرشیو | خانه

من برای هیچکس نمی مانم
روزی که بمیرم
تشیع جنازه ام
خالی خواهد بود
همه با هم می گویند
مرده بیچاره
حیوانکی
چقدر تنها بوده
چطور زنده مانده تا به حال
کسی از این وبلاگ چیزی نمی داند

 



Wed 16 Jul 2008 توسط Ali | آرشیو | خانه

خسته نیستم
بیزارم
دلم گرفته
و یاد تو
که می افتم
هر شب
گریه ام می گیرد
خسته نیستم
لبریز خواهشم
پر از چیزهای
ی که هی می خواهم و نیست
و چیزهایی که هرگز ممکن نیست
لبریز از دویدنم
لبریز از گذشتن
خسته نیستم
تنم خسته است
روحم دارد
به سوی همه جا اوج می گیرد

 



Sat 12 Jul 2008 توسط Ali | آرشیو | خانه

چیزی که خواندنش مزه نداشته باشد، نمی خوانم.



Wed 9 Jul 2008 توسط Ali | آرشیو | خانه

حال مردن ندارم



Wed 9 Jul 2008 توسط Ali | آرشیو | خانه

حال نوشتن ندارم

Tue 8 Jul 2008 توسط Ali | آرشیو | خانه

کی می خواهی ؟
کی می خواهم ؟
اصلا یعنی
فکر می کنی هنوز به من گاهی آدم می شوم؟
فکر نمی کنم
الان که خوابیدم خوابت را می دیدم
شورت توری مشکی ات را پوشیده بودی
و موهای قرمزت توی صورت من بود
هیچ کاری نکردم
باور می کنی نه ؟
من هیچ کار نکردم

 



Fri 4 Jul 2008 توسط Ali | آرشیو | خانه
دست نوشته های یک دلقک | من مثل هیچکس | درد دل نامه  | بانوی قدیس | بینوایان | تنهاترین مرده | الهه نامقدس | کاش به دنیا نمی آمدم | why...? | damandan | Last Station | سکوت شب | BlogSkin | sunjoon | (blogfa) sunjoon | (blogspot) sunjoon | پسری از سکوت | جف | رونوشت بدون اصل | بن بست ابهام | بینگالا | سی و یک اسفند | last-melpomene | فانوسک خاموش | بت پرست | دخترک | باشگاه حماقت | نامعلوم | واگویه های من  | به سادگی | دلواپس شادمانی تو هستم | من و شاید تو | مثبت بینهایت | شراب سیاه | سایه بان آرامش | Ranitidine | کافه مسیو پرنر  | iranian-idiot | بفرمایید قهوه ی قجری | caliope | قرنی از باران | فریاد سکوت | امید کجایی؟ | پدیده | ستاره ی بی آسمون | زندگی و من و تو | Hard Abusive | سپیده ی دیگر | سکوت سایه ها | آدم های پوشالی | تیگلاط | نامه هايی که پسر همسايه پاره کرد | زیر خط صفر | صحرای رز | Pegoolii  | دو عاشق یک دل | دختر باد | شاه آمفاکتوس سوم | باطله ی ذهنم! | سقف سکوت | قلب پارچه ای | dead mind | لنگه کفش کهنه  | پشه ی خوشبختی | H.E.R | Manuscript iN a Bottle  | سایه | میعاد در لجن | نــــــــــاز و نیـــــــــــاز | Yek Pooria | خشم و هیاهو | life with horror | نطفه مجهول | بیمار ذهنی یٍ متولد آگوست | Acetaminophen  | MiNi LoG | contradiction | یک مرد | سایه | متن قدیم شب | پدرخوانده | مجهول | پرم از تنهایی نمناک غربت | آب پرتقال | DarK meMory | سروش | ذهن بی هویت | روی در روی سیاهی | دل گرفته|جزیره | گوشه روشن | برج سرخ | به تماشای آب های سپید | شکلات تلخ | مجهول | water lily | 1Omrani | silentland | خاطرات دانشجویان سفر کرده به فرنگستون | گاه نوشت  | ویروسی ها  | HoSTiLe | دشمن | My Inner Tramp Of 1989 | استودیو طرح سوم(طراحی وب سایت+گرافیک+هاست+دامنه) | میرا | silent land | yekmard | حباب | so near | Dark Man | گربه روی شیروانی داغ  | single-player | 
<<  Me

طراحی قالب شخصی